جلوه های ادب تعلیمی در شعر سنائی غزنوی۹۳- قسمت ۵

سنائی در این بیت دینی و عرفانی تأکید دارد که به این لباس زربفت خود فریفته مشو ، که عاقبت همه لباسها به کفن ختم می شود.
ای از تمیم کرده لباس خود و نسیج !
هان تا ز رویِ کبر نباشی ندیم ما !
از بیت اخلاقی سنائی چنین بیان می دارد که دنیا مهمانسرا است و خلق مسافران آن و این دروغی بیش نیست که اقامت در آن همیشگی است.
عالم چو منزل است و خلایق مسافراند
در وی مزّوراست مُتامِ مُقیم ما
سنائی تأکید دارد در این قصیده اخلاقی و عرفانی ، که روزگار به ما عمر را وام داده و چون دایه ای با مهربانی از ما مراقبت می کند و با ما چون دوست و خویشاوند برخورد می کند امّا در آخر طوری ما را بر زمین می زند که استخوان هایمان بشکند. آیا این نهایت حماقت ما نیست که به او اعتماد می کنیم.
ما اززمانه عمر و بقا وام کرده ایم
ای وای ما که هست زمانه عزیم ما !
۲-۱-۴ آراست، دگر باره، جهاندار جهان را
این قصیده که می توان آن را «منطق الطیر» سنائی خواند قصیده ای است در توصیف بهار و نگاهی به احوال پرندگان ودیدن اینکه هر پرنده ای در طبیعت چه شکلی و صورتی دارد، چه ارتباطی با حق تعالی و این قصیده به احتمال قوی از آن دوره های آغازی شکل گیری شعر زٌهد در ذهن و ضمیر سنائی است. ما آن را در این برگزیده آوردیم تا تحوّلی را که شعر زٌهد و عرفانی در عصر سنائی بخویش دیده است ، نشان داده باشیم.
سنائی در این ابیات ، بیان می دارد خداوند ، دارنده جهان ، در فصل بهار گویی بهشتی بر خلق ارزانی می دارد. و زمین که در زمستان خوابیده و پیر شده ، دگر باره جوان می شود و از برف های آب شده ، دریا سیراب می شود و تمام زمین از گل و درختان و سبزه ها پر می شود.
آراست، دگر باره، جهاندار جهان را
چون خُلد برین کرد زمین را و زمان را
فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد
خورشید پیمود مسیر دَوَران را
ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را
کاید حسد از تازگیش تازه جوان را
هر روز جهان خوشتر از آنست چو هر شب
رضوان بگشاید همه درهایِ جنان را
سنائی در این قصیده عرفانی ، بیان می دارد که هر کس به گونه ای خداوند را تسبیح می کند و پرندگان هم با توّجه به سرشت خود خداوند را تسبیح می گویند و لک لک به گونه ای حرکتهای خاصی انجام می دهد که عامه مردم آن را نماز خواندن می دانند و فاخته یا رازق رزّاق می گوید . و هما به یگانگی خداوند شهادت می دهد.
و کبک با لباس صوفیانه به میدان می آید و به تسبیح می نشینند و هر کدام از پرندگان به گونه ای سر بر آستان الهیت گذارده و او را ستایش می کنند و به حقانیت او گواهی می دهند و ای انسان آیا تو از پرندگان کمتری که اینگونه گستاخانه دنیا را گرفته و خداوند را فراموش کرده ای.
آن لکلک گویند که «لک الحمد لک الشکر!»
تو طعمه ی من کرده ای آن مار دمان را
قمری نهد از پشت قبای خز و قاقم
اکنون که بتابید و بپوشید کتّان را
طاوس کند جلوه، چو از دور ببیند
بر فرق سر هدهد آن تاج کیان را
موسیجه همی گوید : «یا رازق رزّاق
روزی ده جان بخش توئی انسی جان را . »
زاغ از شغب بیهده بر بندد منقار
چون فاخته بگشاده به تسبیح زبان را
پیوسته هما گوید: «یکی است یگانه . »
سنائی در این ابیات اخلاقی و عرفانی که در آخر عمر سروده به خود تأکید دارد که مرگ تو را صدا می زند و تو ای غافل توّجه نمی کنی ، و فریاد می زند که آبروی خود را بخاطر تکه نانی نریزید. چون آن زمان که عزرائیل بیاید دیگر هیچ مهلتی به تو نمی دهد و تو را در قبضه خود می گیرد.
آید به تو ، هر پاس ، خروشی ز خروسی
ک«ای غافل ! بگذار جهان گذران را !»
آوازه بر آورد که « ای قوم ! تن خویش
دوزخ مبرید از پی بهمان و فلان را .
دنیا چو یکی بیشه شمارید و ژیان شیر ،
در بیشه مشورید مر آن شیر ژیان را