منابع مقالات علمی : بررسی و تبیین تطبیقی علیّت از دیدگاه ابن‌رشد و غزالی با تأکید بر نقدهای …

۲- یا استناد کتاب «معارج القدس» به «غزالی» را انکار کنیم و مدعی شویم که مؤلف حقیقی این کتاب غزالی‌ نیست، بلکه فیلسوف دیگری است و برای تخریب‌ شخصیت غزالی با تثبیت آرای حکیمان این کتاب را به‌ غزالی نسبت داده است.
آقای دکتر عبدالرحمن بدوی در کتابش تحت عنوان‌ «مؤلفات الغزالی»، کتاب «معارج القدس» را جزء کتاب‌هایی‌ ذکر کرده که انتسابش به غزالی را محل تردید قرار داده‌ است و در متن کتابش بیان کرده است که هیچ یک از مترجمان‌ شخصیت غزالی به چنین کتابی اشاره نکرده‌اند و به همین‌ دلیل، استناد این کتاب به غزالی محل تردید است.
البته ایشان در دنباله‌ی این مطلب می‌افزایند که هیچ چیزی‌ در کتاب «معارج القدس» وجود ندارد که با سایر کتب‌ غزالی منافات داشته باشد.[۱۸۹]
بطلان ادعای اخیر ایشان با توضیحات قبلی ما مشخص می‌شود. اما اثبات یا بطلان ادعای اول ایشان‌ [تردید در استناد کتاب به غزالی] نیاز به تأمل بیشتری دارد، که خارج از رسالت ما در این پژوهش است.
خلاصه آن که بر فرض اثبات استناد این کتاب به غزالی، مطالب آن درباره‌ی علیّت، هرگز با نظریه‌ی «عادت الله» قابل‌ جمع نیست، اما اگر استناد کتاب «معارج القدس» به‌ غزالی انکار شود، در جمع آرای غزالی درباره علیّت در کتب مختلفش، مشکل حادّی به وجود نمی‌آید.[۱۹۰]
فصل سوم:
دیدگاه ابن‌رشد درباره‌ی علیّت
۳-۱٫ معرفی اجمالی ابن‌رشد
۳-۱-۱٫ زندگی‌نامه
ابوالولید، محمد بن احمد بن رشد[۱۹۱] از فیلسوفان مشایی است که به عنوان متکلم، قاضی، فقیه و طبیب اسلامی نیز شناخته می‌شود. ابن‌رشد در سال۵۲۰ ه‍..ق [۱۱۳۶م] در قرطبه اندلس [اسپانیا] در خانواده‌ای روحانی و عربی اصیل، متولد شد. پدرش قاضی قرطبه و جدش، قاضی القضاه قرطبه و فقیهی روشن‌اندیش بود و همچون ابن‌رشد، به موضوع جمع و توفیق بین دین و فلسفه، بسیار علاقه داشت.
ابن‌رشد، ابتدا در علوم ادبی و فقه مالکی، درس خواند و تا درجات بسیار عالی پیش رفت. در کلام، بر مسلک اشعریه درس خواند و آن را به خوبی فرا گرفت. هر چند بعدها بر مذهب اشعری و روش‌ها و مبانی‌اش، به ویژه در بحث جبر و اختیار، طعن و نقد بسیاری وارد کرد. وی همچنین در طب دانشی وافر داشت.
گفته می‌شود که ابن‌رشد، در فلسفه، نزد ابن‌باجه تلمّذ نمود. البته این امر با شواهد تاریخی هماهنگ نیست؛ زیرا ابن‌رشد، در زمان وفات ابن‌باجه، فقط ۱۲ سال داشت؛ از اینرو، احتمالاً وی در مکتب فکری ابن‌باجه و نزد شاگردانش، درس خوانده باشد.
ابن‌رشد، در ۵۴۸ ه‍..ق به دعوت عبدالمؤمن [امیر موحدین پس از ابن‌تومرت] به مراکش رفت. عبدالمؤمن که مراکز و مدارس علمی متعددی ساخته بود، از ابن‌رشد کمک خواست. ابن‌رشد، کتاب کلیات در طب را در همین زمان نوشت. سپس در زمان ابویعقوب، یوسف [پسر عبدالمؤمن] قرب بیشتری پیدا کرد. ابن‌طفیل که طبیب مخصوص ابویعقوب بود، ابن‌رشد را به سلطان معرفی کرد. ابویعقوب که دوستدار علم و علاقمند به فلسفه‌ی یونان بود، از ابن‌رشد خواست که فلسفه‌ی ارسطو را خلاصه و شرح کند. ابن‌رشد پس از کمی تعلل، این امر را به نحو احسن به اتمام رسانید و نام خود را در تاریخ فلسفه به عنوان شارح بزرگ جاوید ساخت. ارسطو، در اندیشه‌ی ابن‌رشد چنان بزرگ و مهم می‌نماید که گویی در حد پیامبران یا بالاتر از حد آنها قرار داده شده است.
پس از مرگ ابویعقوب، در زمان سلطنت پسرش، ابویوسف منصور، در ابتدا ابن‌رشد مقامی بسیار عالی یافت. ولی از آن‌جا که مجال رفاقت با سلاطین، بسیار کوتاه است، وضع برگشت و ابن‌رشد، از تمام مناصبش خلع گردید و سرانجام در جلسه‌ی محاکمه‌ای که بزرگان فقهاء نیز حضور داشتند، تکفیر و به منطقه‌ی یهودی‌ نشینِ الیسانه، تبعید شد. این امر به محنت ابن‌رشد موسوم و مشهور شده‌است. در وجه پدید آمدن این محنت و بدبختی، به امور متعدد اشاره شده است، که به نظر می‌رسد علاوه بر سعایت‌ها و سوءظن‌های دربار نسبت به او، فشار مخالفین فلسفه و به‌ویژه فقها و حکومت نیز در این ماجرا نقش داشت. همچنین آن دوره، پیچیده به انواع درگیری‌ها، فتنه‌ها و جنگ‌ها بوده ‌است و مسیحیان صلیبی از شمال وارد شده بودند. در چنین وضعیتی، ابویوسف، نیازمند حمایت و تأیید فقها بوده ‌است. البته این تبعید، منحصر به ابن‌رشد نبوده، بلکه جمعی از دوستان و شاگردانش نیز، تبعید شدند.
نکته‌ای که به لحاظ محل تبعیدش، یعنی الیسانه‌ی یهودی‌ نشین، علاوه بر تشدید فشار روحی، قابل توجه است این است که یهود، به فلسفه و ترجمه اشتغال داشتند. از اینرو ابن‌رشد نزد آنان گرامی داشته شد و بدین شکل توانست بیش‌ترین تأثیر را در مهم‌ترین متکلم یهودی، یعنی موسی ابن میمون بگذارد.
ابن‌رشد، پس از دوران محنتی که در آن به کفر و الحاد متهم شد و کتاب‌هایش [به جز طب و حساب] تماماً سوزانده شد، مدت کوتاهی زیست. هرچند که ابو یوسف وی را به مراکش برگرداند و مناصبش را به وی عودت داد، ولی ابن‌رشد همچنان دل‌شکسته و غمناک بود تا اینکه در ۹ صفر ۵۹۵ ه‍..ق در مراکش، وفات یافت و جسدش را در قرطبه، در آرامگاه خانوادگی، به خاک سپردند.[۱۹۲]
۳-۱-۲٫ آثار و آرا
ابن‌رشد به جهت تبحرش در علوم

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.

مختلف، تألیفات و تصنیفاتی در زمینه‌های متعدد دارد. اما مهم‌ترین آنها در تلخیص و شرح آثار ارسطو است. البته وی بر کتب بسیاری از فلاسفه‌ی یونانی و اسلامی همچون افلاطون، ارسطو، فرفوریوس، اسکندر افرودیسی، نیکولاس دمشقی، بطلمیوس، جالینوس، فارابی، ابن‌سینا و غزالی، شرح نوشته است. وی ظاهراً زبان یونانی نمی‌دانسته از همین‌ رو با دقت از ترجمه‌ها استفاده نموده است.
ابن‌رشد در سه سطح، کتاب‌های ارسطو را شرح، تعلیق و تلخیص نموده است که عبارتند از:
سطح اول؛ که تلخیص کلی برای دانش‌آموزان ورودی است. سطح دوم؛ تلخیص متوسط برای دانش‌آموزان سطح متوسط و سطح سوم؛ شرح کبیر است که در آن همچون مفسّران قرآن، متون ارسطو را آورده و شرح، تفسیر و استخراج نتایج منطقی آنها و … را نوشته است.
ابن‌رشد، چند کتاب مهم در فلسفه‌ی جدلی نوشته ‌است که مشهورترین آنها، کتاب تهافت ‌التهافت در مقام ردّ بر تهافت‌الفلاسفه‌ی غزالی است. ظاهراً این کتاب را در دوران پیری و پختگی‌ خود نوشته است. او عبارات غزالی را، جزء به جزء می‌آورد و رد می‌کند. البته روش وی در این کتاب جدلی است. او غزالی را ضعیف‌الحجه و واهی‌البرهان می‌خواند. ابن‌رشد غزالی را متّهم می‌کند که در نقل اقوال فلاسفه، به شکلی مغرضانه سفسطه می‌کند. و توجیهاتی را که خود غزالی در کلام عرفا مطرح می‌کند، در اینجا نادیده می‌گیرد. وی بر آن است که غزالی، مقاصد معلم اول [ارسطو] را نفهمیده است؛ زیرا تمام اندیشه‌های فلسفی را از فارابی و ابن‌سینا گرفته است و آن دو به جهت کم‌آموزی، فلسفه‌ی ارسطو را به خوبی در نیافتند. ابن‌رشد به فارابی و ابن‌سینا خرده می‌گیرد که از روش فلسفه‌ی ارسطویی، که استدلالات برهانی معتمد بر مقدمات یقینیه است، تجاوز کرده و به مقدمات مشهور و رایج و استدلالات خطابی و جدلی، تکیه می‌کنند و از ‌اینرو خود را در دست و پای غزالی انداخته‌اند.
وی کتب مستقلی تألیف کرده تا بدان وسیله دورافتادگی فارابی و ابن‌سینا را از روش فلسفی ارسطو، بنمایاند؛ مثلاً «ما خالف ابونصر لارسطوطالیس، فی کتاب البرهان، من ترتیبه و قوانین البرهان و الحدود». همچنین کتاب «فی الفحص عن مسائل وقعت فی العلم الالهی، فی کتاب الشفاء لابن‌سینا»، و کتاب «الردّ علی ابن‌سینا، فی تقسیمه الموجودات الی الممکن و الواجب».
وی در مسائلی چند با فلاسفه‌ی دیگر اختلاف دارد و آرا و تفاسیر جدیدی دارد، که از آن جمله‌اند بحث در قدم عالم، علم خدا به جزئیات، معاد جسمانی، ادلّه‌ی وجود خدا و مبنای علیّت. که با توجه به موضوع این پژوهش سعی می‌شود نظرات ابن‌رشد درباره‌ی علیّت به طور مفصّل بررسی شود. به نظر می‌رسد علی‌رغم ادعای ابن‌رشد، وی در ارائه‌ی مباحث فلسفی در سطحی برتر از بیانات فلسفی ابن‌سینا ناکام و ناموفق بوده‌است. و به همین جهت نتوانست به عنوان یک فیلسوف سازنده و ایجابی در کنار ابن‌سینا جای گیرد.[۱۹۳]
۳-۱-۳٫ فلسفه‌ی ابن‌رشد، تحت تأثیر ارسطو
پیش‌ از هر چیز، همواره‌ باید در نظر داشت‌، که‌ در میان‌ فیلسوفان‌ بزرگ‌ مسلمان‌، ابن‌رشد تنها فیلسوفی‌ است‌ که‌ یکباره‌ و یکپارچه‌ شیفته‌ی ارسطو و فلسفه‌ی اوست‌ و این‌ شیفتگی‌ را بارها در شرح‌ها و تفسیرهایش‌ بر نوشته‌های ارسطو بر زبان‌ می‌آورد. در جایی می‌گوید «سپاس‌ خدایی‌ را که‌ این‌ مرد ـ یعنی‌ ارسطو‌‌ ـ را از میان‌ دیگران‌ در کمال،‌ ممتاز کرده‌ و وی را در برترین‌ جایگاه‌ عظمت‌ انسانی‌ قرار داده‌ است‌، که‌ هیچ‌ انسانی‌، در هر دورانی‌ که‌ باشد، نتوانسته‌ است‌ به‌ آن‌ برسد. به‌ اوست‌ که‌ خداوند در این‌ آیه‌ اشاره‌ می‌کند:
«این‌ برتری است‌ که‌ خداوند به‌ هرکه‌ می‌خواهد می‌بخشد؛ ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ…»[۱۹۴]
و در جای دیگری درباره‌ی ارسطو می‌گوید «در واقع‌ من‌ معتقدم‌ که‌ این‌ مرد قاعده‌ای در طبیعت‌ بوده‌ است‌ و نمونه‌ای که‌ طبیعت‌ پدید آورده‌ تا کمال‌ نهایی‌ انسانی‌ را در امور مادی نشان‌ دهد». و سرانجام‌ می‌گوید «او [ارسطو] آن‌ کسی‌ است‌ که‌ حقیقت‌ نزد وی به‌ کمال‌ رسید»[۱۹۵]. بدین‌سان‌ می‌توان‌ ابن‌رشد را وفا‌دارترین‌ و هشیارترین‌ پیرو ارسطو در میان‌ فیلسوفان‌ مسلمان‌ دانست‌، و از این‌ ستایش‌ها می‌توان‌ دریافت‌ که‌ چرا وی بارورترین‌ سال‌های جوانی‌ و پیری خود را وقف‌ شرح‌ و تفسیر نوشته‌های ارسطو کرده‌ بود. این‌ چنین‌ وفاداری به‌ ارسطو را باید مهم‌ترین‌ انگیزه‌ی مخالفت‌ و درگیری ابن‌رشد با برخی‌ از نظریات‌ فیلسوفانی‌ مانند فارابی‌ و ابن‌سینا به‌ شمار آورد. موضع‌گیری سرسختانه‌ و گاه‌ بی‌رحمانه‌ی وی در برابر متکلمان‌، و به‌‌ ویژه‌ غزالی‌ نیز، از همینجاست‌. ابن‌رشد همواره‌ می‌کوشیده‌ است‌ که‌ به‌ فلسفه‌ی اصیل‌ ارسطویی‌، آنگونه‌ که‌ وی آن‌ را می‌فهمیده‌ است‌، وفادار بماند. از سوی دیگر می‌دانیم‌ که‌ حتی‌ خود ابن‌رشد نیز، ناخواسته‌ و ناآگاهانه‌ از تأثیر عناصر نوافلاطونی‌ در تفکر فلسفی خود‌، مصون‌ نمانده‌ است‌؛ با این ‌وجود، وی در مواردی هم‌ که‌ با یک‌ نظریه‌ی در اصل‌ نوافلاطونی‌، ولی‌ به‌ ظاهر ارسطویی‌ ـ‌ یعنی‌ آنگونه‌ که‌ در آثار
منسوب‌ به‌ ارسطو در ترجمه‌های عربی‌ آنها یافت‌ می‌شده‌ است‌ ـ روبه‌رو می‌شود، یا آنها را نادیده‌ می‌گیرد و بنا بر شمّ‌ نیرومند مشایی‌ خود در اصالت‌ آنها شک‌ می‌کند، یا می‌کوشد که‌ آنها را بر طبق‌ معیارهای ناب‌ ارسطویی‌، دگرگون‌ سازد و عناصر اصیل‌ ارسطویی‌ را از میان‌ آنها بیرون‌ کشد. ابن‌رشد با چنین‌ رویکردِ بنیادی، در میان‌ سنت‌ فلسفی‌ پیش‌ از خود با دو چهره‌ی برجسته‌، یعنی‌ فارابی‌ و ابن‌سینا، روبه‌رو می‌شود. جهان‌بینی‌ فلسفی‌ ایشان‌ نیز، چنانکه‌ می‌دانیم‌، آکنده‌ از عناصر تفکر نوافلاطونی‌ است‌. یعنی‌ عناصری کاملاً بیگانه‌ با جهان‌بینی‌ ناب‌ ارسطویی‌. از سوی دیگر، چند دهه‌ پیش‌ از تولد ابن‌رشد، نویسنده‌ و اندیشمند نیرومندی مانند غزالی‌ کوشیده‌ بود که‌ جهان‌بینی‌ فلسفی‌ را به‌ سود جهان‌بینی‌ ناب‌ دینی‌ و ایمانی‌ ـ از دیدگاه‌ و به‌ گمان‌ خود ـ ویران‌ سازد و این‌ وظیفه‌ را در چند نوشته‌، به‌ ویژه‌ در کتاب تَهافُت‌ الفلاسفه یعنی لغزش‌ یا فرو ریزش‌ فیلسوفان به‌ انجام‌ رسانید. غزالی‌ در رهگذر این «ویران‌سازی» دو چهره‌ی برجسته‌ی فلسفه‌ی‌ اسلامی‌ تا آن‌ زمان‌، یعنی‌ فارابی‌ و ابن‌سینا را برگزیده‌ بود. ابن‌رشد نیز خود را ناگزیر می‌بیند که به اثبات تهافت و لغزشِ غزالی و کتاب او بپردازد.[۱۹۶]
هستی‌شناسی‌ ابن‌‌رشد، در کل، ارسطویی‌ است‌. نظریه‌ی‌ «هستی»‌ و «چیستی‌» (وجود و ماهیت‌) و مبحث‌ اصالت‌ آن‌ یا این‌ و تقدم‌ یکی‌ بر دیگری‌، به‌ آن‌ شکلی‌ که‌ قرن‌ها بعد در فلسفه‌ی‌ اسلامی‌ مطرح‌ شده‌ است‌، نزد ارسطو و دیگر مشّائیان‌ باستان‌ یافت‌ نمی‌شود. برای‌ ارسطو، هستی‌ یا وجود و «موجود» و «چیستی یا ماهیت» هر یک‌ جای‌ ویژه‌ی‌ خود دارد و باید جداگانه‌ درباره‌ی‌ آن‌ها پژوهش‌ شود. ارسطو پیش‌ از هر چیز واقعیت‌گرا و طبیعت‌گراست‌. بر پایه‌ی‌ این‌ واقعیت‌گرایی‌ (رِئالیسم‌) او، می‌توان‌ گفت‌ که‌ برای‌ وی «موجود» واقعی‌ بیرون‌ از ذهن‌ یا به‌ تعبیر دیگر وی‌ «این‌ چیزِ در اینجا» در برابر چیستی‌ یا ماهیت‌ که‌ محصول‌ کنش‌ انتزاعی‌ ذهنی‌ و شناختی‌ ماست‌، اصالت‌ و تقدّم‌ دارد. ابن‌‌رشد نیز به‌ همین‌ امر باور دارد. یعنی ابن‌‌رشد نیز قائل است که‌ وجود شی‌ء مقدم‌ بر ماهیت‌ آن‌ است. و در طی‌ پژوهش‌هایش‌ درباره‌ی‌ مسائل‌ گوناگون‌، به‌ این‌ مسأله‌ نیز می‌پردازد و در این‌ رهگذر به‌ ویژه‌ با ابن‌سینا و نظریات‌ وی‌ درگیر می‌شود.
ما جوانه‌هایی‌ از نظریه‌ی «تشکیک‌ در وجود» را ـ همچون‌ نزد ارسطو ـ نزد ابن‌‌رشد نیز می‌یابیم‌. وی‌ در جایی‌ می‌گوید نام‌ «موجود» به‌ گونه‌های‌ بسیار گفته‌ می‌شود، و به‌ گونه‌ی‌ هم‌ نامی‌ [اشتراک‌ اسم‌] گفته‌ نمی‌شود؛ مانند واژه‌ی «عین‌» [در عربی‌] که‌ هم‌ به‌ زر، هم‌ به‌ عضوی از تن‌ و هم‌ به‌ رودخانه‌ی‌ کوچک‌ [چشمه]‌ و غیر آن‌ از نام‌ها گفته‌ می‌شود. این‌ نام‌ همچنین‌ به‌ تواطؤ هم‌ نیست‌، مانند حیوان‌ و انسان‌؛ بلکه‌ از آنگونه‌ نام‌هایی‌ است‌ که‌ بر چیزهایی‌ منسوب‌ به‌ یک‌ چیز گفته‌ می‌شود، و این‌ همان‌ است‌ که‌ در صناعت‌ منطق‌ به‌ نام‌هایی‌ که‌ به‌ تقدیم‌ و تأخیر یعنی‌ به‌ تشکیک‌ گفته‌ می‌شوند معروف‌ است‌؛ زیرا میانه‌ی‌ نام‌های‌ متواطی و مشترک‌ است.[۱۹۷]
ابن‌رشد در جهان‌شناسی و کیهان‌شناسی خود نیز، از یک سو پیرو و وفادار ارسطو است و از سوی دیگر می‌کوشد که کمبودها و دشواری‌هایی را که در نظریات ارسطو در این زمینه یافت می‌شود، جبران کند و از میان بردارد.[۱۹۸]
۳-۲٫ رویارویی ابن‌رشد و غزالی
ابن‌رشد در مقام فیلسوفی ارسطویی و مسلمان در تهافت التهافت با چالش‌های غزالی روبه‌رو می‌شود. در این بخش از پژوهش به کلیّاتی از این جدال اشاره می‌شود و در ادامه‌ی پژوهش به بررسی نظرات ابن‌رشد در باب علیّت و لوازم آن می‌پردازیم و در فصل آخر نیز به تحلیل دیدگاه غزالی و ابن‌رشد و میزان توفیق و ناکامی آنها در مدعیات خود خواهیم پرداخت.
۳-۲-۱٫ ویران‌سازی غزالی و کتاب وی
ابن‌رشد که‌ بنابر تأکیدها و اعتراف‌های مکرر و صریح‌ خودش‌، شیفته‌ی حقیقت‌ و کشف‌ آن‌ بوده‌ است‌ ـ آن هم‌ حقیقتی‌ که‌ در روش‌ و قالب‌ تفکر فلسفی‌ آشکار می‌شود ـ خود را ناگزیر می‌بیند که‌ به‌ «ویران‌سازی» غزالی‌ و کتاب‌ وی برخیزد. غزالی‌ درباره‌ی هدف‌ اصلی‌ خود در کتابش‌ می‌گوید «ما در این‌ کتاب‌ نه‌ همچون‌ آماده‌سازان‌ [زمینه‌ی] حقیقت‌، بلکه‌ همچون‌ ویران‌گران‌ و معترضان‌، به‌ مسائل‌ می‌پردازیم‌، و از اینرو کتاب‌ را فرو ریزش‌ فیلسوفان‌ نامیده‌ایم‌، نه‌ آماده‌ سازی حقیقت». ابن‌رشد در کتاب‌ خود، تَهافُت‌ التَهافُت‌ به معنای فرو ریزش‌ فرو ریزش‌، یا ویران‌سازی ویران‌سازی، پاسخ‌های کوبنده‌ای به‌ اعتراضات‌ غزالی‌ به‌ فیلسوفان‌ می‌دهد. وی در دفاع‌ از فیلسوفان‌ می‌گوید «اما فیلسوفان‌ در جست‌ و جوی شناخت‌ موجودات‌ به‌ وسیله‌ عقل‌هایشانند، نه‌ از راه‌ استناد به‌ گفته‌ی کسی‌ که‌ ایشان‌ را به‌ پذیرفتن‌ گفته‌ی خود، بدون‌ برهان‌،
فرا می‌خواند. فیلسوفان‌ در این‌ رهگذر ای بسا با چیزهای محسوس‌ نیز مخالفت‌ کرده‌اند.». ابن‌رشد همواره‌ در طی‌ پاسخ‌های خود به‌ اعتراضات‌ غزالی‌ به‌ عقاید فیلسوفان‌، بر عکس‌ غزالی‌ در داوری‌هایش‌ درباره‌ی ایشان‌، می‌کوشد که‌ مقام‌ علمی‌ غزالی‌ را رعایت‌ کند و درباره‌ی او منصفانه‌ داوری کند. وی در یک جا به‌ نکته‌ای دقیق‌ درباره‌ی غزالی‌ اشاره‌ می‌کند و می‌گوید «پرداختن‌ ابوحامد به‌ اینگونه‌ چیزها به‌ این‌ نحو از پرداختن‌، شایسته کسی‌ مانند او نیست‌؛ زیرا این‌ از دو امر بیرون‌ نیست‌: یا اینکه‌ وی این‌ چیزها را در حقایقشان‌ فهمیده‌ است‌ و در اینجا آنها را برخلاف‌ حقایقشان‌ کشانده‌ است‌، که‌ این‌ کردار بدکاران‌ است‌، و یا اینکه‌ وی آنها را در حقیقتشان‌ نفهمیده‌ و از روی بی‌شناختی‌ درباره‌ی آنها سخن‌ می‌گوید، و این‌ نیز کار نادانان‌ است‌. ولی‌ این‌ مرد نزد ما از هر دو حالت‌ برتر است‌. اما ناگزیر هر اسب‌ راهواری را لغزشی‌ است‌، و لغزش‌ ابوحامد تألیف‌ این‌ کتاب‌ است‌. شاید هم‌ به‌ خاطر زمان‌ و مکانش‌ به‌ این‌ کار ناگزیر شده‌ است‌.»[۱۹۹].
از این‌ داوری، ابن‌رشد بار بسیار سنگینی‌ را می‌کشد. ولی‌ سرانجام‌ ابن‌رشد، واپسین‌ داوری خود را درباره‌ی کتاب‌ غزالی‌ با صراحت‌ و تلخی‌ بیان‌ می‌کند و می‌نویسد «از اینرو شایسته‌ترین‌ نام‌ها برای این‌ کتاب‌، «کتاب‌ فرو ریزش‌ مطلق‌» یا «فرو ریزش‌ ابوحامد» است‌، نه‌ فرو ریزش‌ فیلسوفان‌».[۲۰۰]
۳-۲-۲٫ تکفیر فلاسفه توسط غزالی و جواب ابن‌رشد
غزالی‌ فیلسوفان‌ را تکفیر می‌کند و علت‌های آن‌ را برمی‌شمارد؛ «تکفیر ایشان‌ در سه‌ مسأله‌‌، واجب‌ است‌؛ اعتقاد به‌ بی‌آغازی جهان‌ [قِدَم‌ عالم‌]، انکار‌ علم خدا به‌ جزئیات‌ اشیاء [عِلم‌ُ الله‌ِ بِالجزئیات‌]، و انکار معاد جسمانی‌. اما در مسائل‌ دیگر، در بیشتر آنها با معتزله‌ و فرقه‌های دیگری از اسلام، شریکند، و همه‌ی مسلمانان‌ درباره تکفیر اهل‌ بدعت‌ها، اتفاق‌ نظر ندارند».[۲۰۱]
ابن‌رشد نیز، کتاب‌ خود را با این‌ جملات‌ پایان‌ می‌دهد «غزالی‌ فیلسوفان‌ را در سه‌ مسأله‌ تکفیر کرده‌ است‌: