رابطه دلبستگی و برخی اختلالات خاص

با بهره گرفتن از این داده های طولی ، رابطه دلبستگی مضطرب – مقاوم و اختلال ها اضطرابی که بر  مقیاس های سرشتی و خانوادگی اثر می گذارند راکشف کردیم ( وارن ، هوستون[۴] ، اسروف ، اگلند ، ۱۹۹۷ ) . در این مطالعه از مقیاس های زیر استفاده شد : ( الف) مقیاس اضطراب مادر ( پرسشنامه اضطراب ، کتل ، ۱۹۶۳ ) به عنوان جایگزینی برای استعداد خانوادگی ؛ (ب) مقیاس های سرشت که به گونه ای انتخاب شده بودند که با مقیاس سرشت شدیداَ واکنشی ماگان ، همخوان باشند و شامل درجه بندی نوزادان تازه متولد شده در بخش پرستاری توسط پرستاران و مقیاس ارزیابی رفتاری و عصبی نوزاد ( NBAD ؛ برازلتون[۵] ، ۱۹۷۳ ) ، ارزیابی های فعالی حرکتی ، دامنه حالت ، تنظیم حالت ، و خوگیری بود ؛ و ( ج ) طبقه بندی موقعیت ناآشنا به عنوان مقیاس دلبستگی کودک . اضطراب کودکی و نوجوانی با بهره گرفتن از مقیاس K-SADS ( آمپروسینی[۶] و همکاران ، ۱۹۸۹ ) مورد ارزیابی قرار گرفت ، و نمره کلی اضطراب شامل نمره اختلال های اضطرابی قبلی و فعلی فرد بود .

ما با بهره گرفتن از تحلیل رگرسیون سلسله مراتبی ، سهم دلبستگی مضطرب – مقاوم را جدا از سهم اضطراب مادر و سرشت کودک مورد بررسی قرار دادیم ، میان اضطراب مادر و اختلال های اضطرابی کودک یا نوجوان در نسل بعدی ، هیچ گونه رابطه ای یافت نشد . سه متغیری که شاخص های سرشت ( درجه بندی سرشت توسط پرستاران ، دامنه حالت و خوگیری ) بودند ، به طور معناداری اختلال های اضطرابی بعدی پیش بینی کردند ؛ اما ، در همه موارد ، دلبستگی مضطرب – مقاوم سهمی بالاتر از سهم سرشت در پیش بینی اختلال های اضطرابی داشت. اهمیت این یافته ها تا حدی از دقت نظری که در زیربنای این پیش بینی قرار داد ، ناشی       می شود . هماهنگونه که نظریه دلبستگی تصریح کرده بود ، فقط دلبستگی مضطرب – مقاوم ، و نه دلبستگی اجتنابی ، اختلال های اضطرابی را پیش بینی کرد ، گرچه مقدار واریانسی که دلبستگی مضطرب – اجتنابی در پیش بینی اختلال های اضطرابی تبیین کرد ، کم بود ، اما باید توجه داشت که این پیش بینی بر اساس اطلاعاتی انجام شده است که در طی یک دوره ۱۶ ساله بدست آمده اند .

 

رفتارهای ضد اجتماعی

نظریه دلبستگی بالبی (۱۹۷۳ ) رشته های پرخاشگری[۷] و بزهکاری[۸] را با تجربه اولیه ناایمنی و نادلبستگی[۹]     ( که بالبی آن را نبود آشکار اعتماد و علاقه نسبت به افراد مهم زندگی تعریف کرده است ) . او مشاهده کرد ، گرچه کودکان از تجاربی چون طرز برخورد مخالف والدین ، رفتار خشن ، جدایی ، تهدید به رها کردن خشمگین بودند ، اما ، اظهار خشم نسبت به مراقبین در مورد این رفتارها ، تنها انفصال رابط والد – کودک را وخیم تر می کرد . بالبی ( ۱۹۷۳ ؛ ص ۲۲۵ ، ۲۴۶ ) پیشنهاد کرد ، وقتی فرد ناامید است ، خشم خود را در کودکی اولیه به شکل « نادلبستگی پرخاشگرانه »[۱۰] و در دوره های تحولی بعدی به صورت اعمال ضد اجتماعی  جهت دهی می کند . در مورد پسران ، تاریخچه دلبستگی اجتنابی با پرخاشگری در دوره کودکی که توسط معلمان در کلاس های اول ، دوم و سوم درجه بندی شده بود ، همبستگی داشت ( ۰/۰۵ P<  و ۲۳/۰ = r  ) ترکیب دلبستگی اجتنابی با عاطفه منفی در ۲۴ و ۴۲ ماهگی ، بترتیب برای دختران و پسران همبستگی ۴۱/۰ و ۲۹/۰ را بدست داد ( رنکن[۱۱] ، اگلند ، ماروینی[۱۲] ، مانگلس دورف[۱۳] و اسروف ، ۱۹۸۹ ) ، نتایج مشابهی نیز در پیش بینی پرخاشگری (۰٫۰۵p< و ۲۰/۰ r= ) و بزهکاری (p<0/001 و r=30) در دوره نوجوانی که توسط فرم گزارش معلم[۱۴] اندازه گیری شده بودند بدست آمده است ( آخنباخ[۱۵] ، ادلبروک ، ۱۹۸۶( یافته های مربوط به دوره نوجوانی به خصوص در ارتباط با پرخشاگری (p<0/001 و r=34 ) قوی تر بود .

افسردگی

بالبی (۱۹۷۳) در نظریه تحول اجتماعی هیجانی اش ، مکانی ویژه برای تجربه جدایی و فقدان کودکی در ایجاد مکانیسم های دفاعی ، نشانگان افسردگی و تحریف سازمان شخصیتی ، اختصاص داد . او اختلال های افسردگی را تجارب بنیادین نا امیدی[۱۶] یا درماندگی دانست که به دلیل فقدان اولیه و ناتوانی مزمن در برقراری و حفظ روابط عاطفی پدید می آیند . بالبی استدلال می کند که انواع خاصی از اختلال های افسردگی ، احتمالاً حاصل انواع خاصی از تجارب مراقبتی کودکی ، بویژه تجارب مربوط به دلبستگی مضطرب – اجتنابی ، مقاوم و آشفته اند برای مثال، کودکی که علیرقم تلاش های فراوانی برای ارضای خواسته ها و انتظارات غیر واقع بینانه مراقب خود ( تجربه دلبستگی مقاوم ) هیچ گاه به رابطه ای پایدار و امن نیافته است ، مشکلات یا فقدان بعدی زندگی را به عنوان شکست دیگری در اثر گذاری خود بر محیط ، به خصوص رابطه عاطفی ، تفسیر می کند . افسردگی در چنین کودکانی احتمالاً به شکل درماندگی است . کودک به دلیل تجربه دائمی مراقب تنبیه کننده یا عدم دسترسی روان شناختی احساس دوست داشتنی نبودن که از گفتار یا رفتار مراقب احساس می کند ( تجربه دلبستگی اجتنابی ) ، می آموزد که از دیگران انتظارات منفی و خصمانه داشته باشد تا مفید و حمایت گر . کودکان با داشتن چنین تجاربی ، احتمالاً احساس بنیادین بیگانگی و ناامیدی را با خود به دوران های بعدی منتقل می کنند . سرانجام ، بالبی چنین استدلال کرد که تجربه فقدان والدین یا تجربه اسیب بدون اینکه کسی حمایت کرده باشد ( تجربه مرتبط با دلبستگی آشفته ) کودک را مستعد می کند که چالش ها و مشکلات بعدی زندگی را لاینحل و خود را در برابر گرفتاری ها ناتوان ببیند . بالبی بر اساس این فرمول بندی ها ، استدلال می کند که حالت های خلقی غمگین کودک و نوجوان ، از طرحواره ها و انتقاداتی ناشی می شود که آنها بر اساس تجارب مراقبتی اولیه در مورد خود و دیگران بدست می آورند و به دلیل انتخاب های محیطی حفظ می گردند .

مداخله

اهمیت رابطه اولیه ( افزایش احتمال پیامدهای منفی ناشی از رابطه دلبستگی مضطربانه والد – کودک و نیز پیامدهای تحولی مثبت به دنبال دلبستگی ایمن ) توجیهی قوی برای اجرای مداخله ها مبتنی بر دلبستگی فراهم می کند ، تا از اسیب روانی و مشکلات رفتاری بعدی جلوگیری شود . مداخله دلبستگی برای والدین و کودکان آنها قابل اجراست ، و مانند سایر مداخله های فرزند پروری ، از نظر اهداف و رویکرد برنامه ، فرد دریافت کننده خدمات ( برای مثال ، کودک ، والد و یا رابطه والد – کودک ) نحوه ارائه خدمات ( برای مثال ، خدمات خانگی ) ، و مقدار و زمان بندی خدمات ، و هم چنین ویژگی ها و آموزش مداخله کنندگان ، کاملاً متفاوت است . علاوه بر این ، ویژگی های شرکت کنندگان نیز با هم متفاوتند گرچه بسیاری از مداخله های دلبستگی که در آمریکا انجام گرفته ، از والدین و کودکان پر خطر استفاده کرده اند ( اگلند ، وینیلد ، بوسکوئت[۱۷] ، و چنگ[۱۸] ، ۲۰۰۱به نقل از خانجانی وهمکاران۱۳۹۰ ) ..

مداخله های مبتنی بر دلبستگی شامل برنامه هایی اند که برای افزایش حساسیت مادر تأمین حمایت اجتماعی و ایجاد تغییر در مدل های کاری درونی که والدین در رابطه با دلبستگی دارند ، طراحی شده اند . این رویکرد اخیر را می توان در جنبش درمانی کودک – والد و کار سلما فریبرگ[۱۹] (۱۹۸۰) دنبال کرد . هم چنین مداخله های دلبستگی گسترده و جامعی چون STEEP ( در گام هایی به سوی فرزند پروری کارآمد و لذت بخش )[۲۰] نیز وجود دارد که در آن به تجسم های مادر ، حساسیت مادران ، و حمایت اجتماعی توجه می شود . هم چنین ، این برنامه بر دیدگاه گیری [۲۱]والدین که شامل باوردها ، انتقادات ، و درک کودک و روابط والدین با کودک است، متمرکز می شود . در ضمن ، این برنامه بر مدیریت بحران و توانمندسازی ، تمرکز دارد ( اگلند ، و همکاران ، ۲۰۰۱ ) .

برنامه STEEP مانند بسیاری از مداخله ها دلبستگی ، باعث افزایش تعداد کودکان دلبسته ایمن نشد . اما ، یافته های کلی حاصل از این مداخله ها ، مثبت بوده است . برای مثال  تفاوتی میان زوج های مادر – کودک که در گروه کنترل و درمان قرار داشتند ، از نظر دلبستگی پیدا نکردند، اما در برخی ابعاد بخصوص دلبستگی ، تفاوت هایی مشاهده کردند ، مثلا کودکان گروه مداخله ، به طور معناداری اجتناب کمتری نشان می دادند . در ارزیابی STEEP ، مشخص شد که در بسیاری از متغیرها تفاوت وجود دارد و این تفاوت ها ، به صورت مستقیم با کیفیت دلبستگی مرتبط بودند ، متغیرهایی مثل باورها ، نگرش ها و بهزیستی ( نمرات کم در افسردگی ) ، و هم چنین چگونگی محیط خانه ( اگلند و همکاران ،  ۲۰۰۱(

[۱] temperament

[۲] Kagan,J

[۳] Proximity –seeking

[۴] Warren,S.L.Huston,l

[۵] Brazelton , T . B

[۶] Ambrosini , P.J

[۷] aggression

[۸] delinquency

[۹] detachment

[۱۰] Aggressive detachment

[۱۱] Renken

[۱۲] Marviney

[۱۳] Margelsdorf

[۱۴] Teacher repot form

[۱۵] Achenbach, T

[۱۶] hopelesssness

[۱۷] Bosquet

[۱۸] Cheng

[۱۹] Fraiberg,s