آسیب شناسی روانی و ساختارهای تحولی

طبق نظریه دلبستگی و همسو با دیگاه های بوم شناختی ، کودکان در درون شبکه ای از تأثیرات که در سطوح متعدد ( برای مثال ، ارثی ، فیزیولوژیکی ، روان شناختی ، محیطی) عمل می کنند ، تحول می یابند و در حالیکه برخی عوامل بصورت مستقیم تأثیر می گذارند ، سایر عوامل ، به صورت غیر مستقیم از طریق والدین ، اثر دارند . بافت تحولی به این دلیل مورد تأکید است که تغییر در شرایط می تواند به تغییر در تعامل و در نتیجه تغییر در روابط بینجامد ( واگن ، واترز ، اگلند و اسروف[۱] ، ۱۹۷۹ ؛ ص ۹۷۴ ) در چنین فرایندی ، فرد به عنوان شرکت کننده ای فعال در شکل دهی و ایجاد تجربه نگرسته می شود ، و تاریخچه تجربه کودک ، بخش مهمی از این بافت تحولی است . کودک ، تمامی تجارب پیشین خود را به هر چالش تحولی جدید می آورد ، و متعاقب آن ، کودک و بافت هر دو دستخوش تغییر می شوند (سامروف و چاندلر[۲] ، ۱۹۷۵) .

عقاید بالبی در مورد نقش تجارب اولیه و شرایط فعالی کودک در سازگاری و اسیب شناسی روانی ، در مفهوم مسیرهای تحولی خلاصه گردیده است ( بالبی ، ۱۹۷۳ ) این مدل ( که اغلب بصورت خوشه ای یا درختی نشان داده شده ) ، عقاید کلیدی متعددی را با هم می آمیزد  . نخست اینکه ، گوناگونی زیادی حتی در موارد بهنجار وجود دارد  . دوم ، پیش از شروع اسیب روانی ، مسیرهای تحولی خاص نشان می دهند که فرد نتوانسته سازگار شود ، و این مسیرها احتمالاً آسیب روانی بعدی را پیش بینی می کنند . اما پیامدها ممکن است از فردی که مسیرهای تحولی غیر سالم دارد ، حمایت کند یا اینکه او را به سمت عقب یا به سوی کارکرد بهنجارتر ، هدایت کند . تحول اولیه در یک مسیر بخصوص ، پیامد نهایی را تعیین نمی کند ، اما در عوض یک سری از احتمالات را پدید می آورد . سوم ، آسیب شناسی روانی حاصل یک سری انطباق های موفقیت امیز است . عوامل خطرساز ( برای مثال ،دلبستگی اضطرابی در نوباوگی ) فرایند پریشانی را به او راه   می اندازند ، اما ، آسیب شناسی روانی احتمالاً ، تنها زمانی بوجود می آید که سازگاری های بعدی فرد نیز هم چنان از کارکرد مثبت ، فاصله بگیرند . چهارم ، در هر یک از مراحل تحول ، تغییر امکان پذیر است سازگاری قبلی مانع از تغییر می شود ، اما به هر حال ، تغییر برخی از سازگاری ها، برای برخی از افراد خاص ، محتمل تر از دیگران است .

 

نقش تجربه اولیه و سازگاری

نظریه دلبستگی رویکردی سازمان یافته نسبت به تحول است ، و در این رویکرد در هر دوره تحولی سازگاری بر اساس کارکرد پیشین ساخته شده و تغییر شکل می یابد ( اسروف ، ۱۹۹۶ ) . از این دیدگاه ، تجربه اولیه اهمیت ویژه ای دارد ، زیرا اساس تبادل های بعدی کودک با محیز را فراهم می آورد . کودک ، تجربه های جدید خود را بر اساس تجربه ای که از نزدیکی هیجانی که از اولین روابطش دارد ، تفسیر و خلق می کند . اهمیت ویژه ای که تجارب اولیه دارند ، از ماهیت آنها ناشی می شود : این تجربیات مربوط به دوره پیش کلامی اند ، فرد نمی تواند آنها را به صورت کلامی یادآوری کند و تجربیات بعدی تغییرات اندکی در آنها ایجاد می کنند ( اسروف ، کارلسون ، لوی اگلند ، ۱۹۹۹ ) . این تفاوت های اولیه در چگونگی پیوندهای هیجانی ، اطمینان به دسترس پذیری دیگران ، و احساس های مربوط به خود ارزشی ، احتمالاً میراثی از دوران نوباوگی اند ( اسروف ، لوی ، کارلسون[۳] ، ۱۹۹۸ ) .

در چشم انداز سازمانی ، تاریخچه ای که کودک از تجارب ارتباطی اش دارد ، باعث استمرار شیوه سازگاری او می شود . کودک حداقل به سه طریق در ساخت فعالانه تجربه دخالت دارد : (الف) رفتارهای او پاسخ هایی را فرا می خواند که تقویت کننده سازگاری قبلی اوست (ب) بطور گزینش جنبه هایی از محیط را انتخاب می کند که تقویت کننده یک سبک خاص سازگاری اند . (ج) موقعیت های جدید و مبهم را به گونه ای تفسیر می کند که همسو با تجربه پیشین اوست .

بالبی ( ۱۹۷۳ ) مفهوم الگوی کاری درونی را به منظور توضیح شیوه ای که افراد از تاریخچه قبلی شان در ساختن تجربه استفاده می کنند ، بکار برد . او بر این نظر بود که کودکان از تجربه خود ، در مورد رفتار دیگران و خودشان در بافت رابطه ، انتظاراتی را استخراج می کنند . تحقیق های معتبر ، این باور را تأیید می کنند که کودکان دارای تاریخچه های اولیه متفاوت ، محیط را به گونه ای متفاوت تفسیر می کنند . تفاوت های مربوط به دلبستگی ، در آزمون های تکمیل داستان که موضوع آنها مربوط به جدایی بود ( برترتون ، ریجوی ، وکسیدی[۴] ، ۱۹۹۰ ) ، در ترسیم خانواده ( فیوری ، کارلسون ، اسروف ۱۹۹۷ ؛ مین ) ، و در خاطراتی که فرد از محرک های عاطفی – شناختی دارد آشکار گردیده اند . این مطالعات نشان می دهند کودکانی که تاریخچه ناایمن دارند احتمال بیشتری دارد که به موقعیت های مهم اجتماعی نیت منفی نسبت دهند و نیز احتمال کمتری دارد که در حل تعارضا ت خیالی راه حل موفقیت آمیز ارائه دهند ، و خودشان را با دیگران بویژه اعضای خانواده نزدیک ببینند . علاوه بر این ، مطالعاتی از این دست ، که بر اساس چهارچوب های شناختی اند ، با ادبیات تحقیقی که در مورد اهمیت تجربه اولیه در شد نظام مغزی و الگوهای بنیادی تنظیم هیجانی وجود دارد ، همسو است  ( اسروف ، ۱۹۹۴ ، ۱۹۹۷ ) .

 

 

اختلال در رابطه اولیه و آسیب شناسی روانی

کار بالبی که برچگونگی سازگاری اولیه و استمرار تجربه تأکید دارد ، چهارچوبی برای مفهوم سازی اختلال های روابط اولیه و رابطه آنها با آسیب شناسی روانی ، فراهم می کند  . روابط اولیه مختل ، فرایندی است که افراد را در برابر تنیدگی های معمولی و ایجاد اسیب روانی ، آسیب پذیر می گرداند ( سامروف ، امده[۵] ، ۱۹۸۹ ) .

الگوهای ارتباطی ، شیوه خاص تنظیم عاطفی و انتظارات ، باورها و نگرش های بنیادین فردند که از دوره نوباوگی به دوره های بعدی منتقل می شوند . علت تناوب راهبردهای مقابله ای که افراد در برابر تنیدگی های معمولی استفاده می کنند ، و همین طور تفاوت افراد در طلب حمایت دیگران ، و نیز استفاده از پیام های درونی ، گوناگونی الگوهای تنظیمی اولیه و تحریف هایی است که در آنها ایجاد شده است . در نتیجه آن افرادی که تاریخچه دلبستگی ناایمن دارند به احتمال زیاد روابطی برقرار می کنند که غیر حمایتی بوده و به آسانی گسسته می شوند . تجارب اولیه کودکی که تاریخچه اجتنابی دارد ، باعث می شود او خود را مستحق مراقبت ندانسته ، خود را ناتوان از نزدیکی هیجانی ببیند و سبک رفتار انزواطلبی را اتخاذ نماید . کودکی که تاریخچه تجربه مراقبتی غیر قابل پیش بینی یا بی ثبات دارد ، هیجان های منفی به جای ترمیم روابط بیشتر موجب تخریب آنها شده ، و مانع از ایجاد روابط نزدیک با ثبات می شوند . استمرار این الگوها ، تا حدی ، به این دلیل است که فرایندهای زیربنایی ناهشیار ، بخشی از یک مبادله اجتماعی هوشیار نبوده و در معرض بازخودرهای محیطی و بازبینی قرار ندارند ( اسروف و همکاران ، ۱۹۹۹)

کودکانی که تاریخچه اجتنابی یا مقاوم دارند ، در برابر هیجاناتی که باید ارتباط عاطفی و مبادله را تسهیل کنند ، یا به صورت دفاعی واکنش نشان می دهند یا رابطه را قطع می کنند  . در نتیجه ، زمانی که کودک تجربه ای ناراحت کننده دارد ممکن است نتواند پیامی مستقیم مبنی بر نیاز به حمایت ، ارسال کند ، دچار هیجان منفی شود ، و قادر نباشد روابط اجتماعی بالقوه حمایت کننده ، برقرار نماید . در افرادی که تاریخچه دلبستگی آشفته دارند ، فرایندهای تنظیم و یکپارچه سازی حالت های رفتاری و هیجانی ، احتمالاً به دلیل قرار گرفتن در بافت های مراقبتی شدیداً خشن[۶] یا آشفته [۷]، دچار اختلال شده اند ( کارلسون و اسروف ) . اگر بافت مراقبتی ناکافی باشد ، و یا ضربه های روانی مکرر وجود  داشته باشد ، سطح برانگیختگی ممکن است جداسازی یا تقسیم عواطف شدید را ایجاب کند ، و در این شرایط پدیده گسست رخ می دهد ( پوتنام[۸] ، ۱۹۹۴ ).

به طور خلاصه ، بروز اختلال های اولیه در روابط دلبستگی ، که عموماً آسیب روانی محسوب نمی شوند یا به طور مستقیم منجر به اسیب روانی نمی گردند ، پایه های اختلال هایی را در فرایندهای تحولی بناید  می نهند که ممکن است در نهایت منجر به آسیب روانی شوند .

 

[۱] Vaughn , B , Waters,E,Eglanf,B & Sroufel L.A

[۲] Chandler & Sameroff,A

[۳] Levy,A.K & Carlson , E

[۴] Bretherton , I . Ridgeway , D & Cassidy , J

[۵] Emde

[۶] harsh

[۷] choatic

[۸] putnam